X
تبلیغات
رایتل

خواستم پست قبل رو ادامه بدم گفتم چه کاری یه پست جدید بزنیم

خدایی من خیلی باهوشم نه؟؟؟

نمیدونم ظهر میخواستم چی بنویسم!

شاید خواستم فلسفی ، عاشقانه ای ، شایدم عارفانه

ولی گفتم همون شرو ورای خودمو بنویسم خعلی بهتره!!

امروز بعد مدتها رفتم سوپری خرید!

باورتون میشه یادم رفت ینی در عرض ده مین

فراموشم شد میخاستم چی بخرم !!

فروشندم یه پسر جوون بود:|ینی من به قفسه ها و یخچال و درو دیوار نیگا میکردم

اونم به من ...


قیافم و چشام و نگاهم شده بود عین علامت سوال ؟؟

چقدر خودمو تف و لعنت فرستادم که یه چیز به این سادگی رو فرااااموش میکنم 

آخرش هم اومدم بیرون..

پسره هم از مغازه اومد بیرون پشت سرم .. من نگاه نکردم!

ینی بابام میگه زشته دختر پشت سر خودشو نگاه کنه ... بابای مکنه دیگه!

امروز فهمیدم راست میگه

اگه نگاه میکردم پسره فکر ناجور میکرد!!!

آخه سنگینی نگاهشو تا از اون جا دور شدم حس کردم :|

ولی خدایی برا شما پیش نیومده :|

هنوزم نمیدونم رفتم سوپری چی بخرم :))))))))))

حالا وخت داشتم بازم اینجا رو آپ میکنم

فخط واسه این که بگم زندم ...